در حصار مانده ام ....چون گنجشکانی که منتظر آرزویی هستند* تا دوباره آسمان آبی را در آغوش بگیرند...اینروزهای سخت ....جدی و تلخ می آزاردم ...خودم نیستم ....رها شده ام در جاده هایی که به هیچ جا نمی رسند....میان آدمهایی که جور دیگری می بینند ...فکر می کنند .عاشق می شوند و می میرند ....
قصه دلتنگی هایم حکایت" فیلم همشهری کین " است ....
زمانیکه چارلز فاستر کین غول ثروتمند روزنامه دار میمیرد تنها یک کلمه میگوید: «Rosebud» (غنچهٔ رز).
اینروزها اگر بمیرم تنها دلتنگ یک جا خواهم بود ...کنار رودخانه ای ماسه ای نزدیک باغ زر ِماه منیر....
جائی که ساعتها با شن و ماسه های رودخانه سرگرم می شدم....ساعتهای طولانی ..ساعتهایی که ماه منیر و مادرم در باغ زر مشغول پختن آش محلی بودند ... پدرم درختان باغ را حرس می کرد و خواهرهایم تاب بازی می کردند...مادر... همیشه نگران شیطنت هایم بود....و هر نیم ساعتی صدایم می زد ....سبا .......صدایش از میان شاخه های فرو افتاده مجنون که چون چتری مرا محصور ساخته بود ....می گذشت ...چون بوسه ای گرم بر گونه می نشست .....با همان شیطنت کودکانه ام پاسخش را کمی دیرتر می دادم ..صدایم را که می شنید ..چون نسیم آرام میشد ...مثل جوی آبی که می گذشت از زیر درخت بید ...که من پاهایم را در آن فرو می بردم و شعر می خواندم .....با شن و ماسه رودخانه باغی می ساختم ....گاهی دیواره کوچه باغم را بلند می ساختم ..گاهی کوتاه....چند برگ از بید مجنون را می کندم و در زمین نم دار فرو می بردم... و آن برگها میشدند درختان باغم ....جوی آبی می ساختم در میانه باغم ....مشتی آب می ریختم در آن ....یک قوری کوچک روی اجاق و استکانی کنار آن ...عروسکی می ساختم با یک سر گرد و یک تن مستطیل ...دو دست و دو پای استوانه ای ...جای چشمانش را سوراخ می کردم و بر لباش خطی می کشیدم .عروسکی بدون مو ....... ...عروسکی که به دیوار کوچه باغ تکیه می دادمش ...تمام نیمروز من اینگونه می گذشت ...دخترکی 7 - 8 ساله با دامنی چین دار و موهای فرفری ....در سایه بید ....با دستانی گل آلود ....تمام دلخوشیهایم در همان نیم متر کوچه باغم خلاصه میشد و بس....
عصرها که آهنگ خانه داشتیم ...با وسواس تمام اطراف باغم را با سنگهای رودخانه محصور می کردم تا در بازگشتی دیگر ....از شر قدمهای رهگذران در امان ماند....
اینروزهای تلخ ماه منیر نیست ....مادرم قدمهایش برای رفتن به باغ زر ناتوان شده ...خواهرهایم تاب بازیهایشان را از یاد برده اند .....
من گم شده ام میان جاده هایی که به جائی نمی رسد ....و آرزوهایی که میان قد کشیدنم....بزرگ شدنم ...چون دامن پرچین کودکیم ...برایم تنگ شده ........
*منظور گنجشکانی هستند که با خرید کردن و یک آرزو آزاد می شوند.
پنجشنبه 15 دی ماه سال 1390 ساعت
10:21 PM
| موضوع: روزانه نویسی
به سفارش جولیا کامرون* دست کودک درونم رو می گیرم تا در ازدحام میدان انقلاب گم شوم ...کمی شلوغی ببینم ...کتابی بخرم ..حرفی بزنم ......لیست کتاب همراهم نیست هرچه دلم خواست می خرم ...چند دقیقه ای بیشتر نیست که رسیده ایم انقلاب... هوس پیراشکی می کند دستم را می کشد دنبالش راه می افتم دو تا پیراشکی گرد و خامه ای که اندازه نعلبکی ست می خرم ...به فروشند میگوید یادش بخیر ...یادتون هست قدیم ها پیراشکی اندازه بشقاب میوه خوری بود....فروشنده نگاهش می کند...من سقلمه ای به او می زنم ....او پیراشکی ش را گاز می زند و می خندد
چند تا کتاب می خرم ...زنانی که با گرگها می دوند.... اینروزها توان همراهی با گوسفندان مش حسن( روستائی با صفای دهمان) را هم ندارم چه برسد به گرگها..... این زری هم چه کتابهایی را سفارش می کند...در ستایش شرم را ورق می زنم نوشته های قاضی مرادی را دوست دارم به فروشنده می گویم این را هم حساب کن ...کتابی در خصوص جامعه شناسی شرم که به درد دانشجویان کلاسم می خورد مخصوصا آن دختره که در کلاس اس ام اس بازی می کند یا آن یکی که در کلاس پفک میخوردکه هیچ به همکلاسی های شرق و غرب و جنوب و شمال هم تعارف می کند یادم نمی آید یعنی من هم در دوران دانشجوئیم اینقدر پررو بوده ام ؟....
بیرون مغازه پیله می کند به ماژیک و مدادهای شمعی دست فروش...از هر کدام یک بسته می خرم اما در گوشش نجوا می کنم ...میدونی ما از هر کدوم اینها چند بسته توی خونه داریم ؟
با چشمای مهربانش نگاهم می کند و می گوید دلم برای آقاهه سوخت ...ندیدی ...دستاش یخ کرده ....تازه شم هنوز یه عالمه ماژیکش مونده ...به پسر جوان دست فروش نگاهی می کنم ...لبخندی می زند و تشکر می کند...حس خوبی نیست ...چقدر دور شده ام از او ....چقدر نگاهم فرق کرده ...چطور متوجه دستای یخ کرده پسرک نشدم ...در خودم فرو رفته ام او
جلوتر از من روی سنگفرشهای پیاده رو لی لی می کند ..... و آواز می خواند ....جلوی سینما بهمن که می رسد می ایستد....
اسب حیوان نجیبی است را ببینیم ؟....میخواهم بگویم دیر شده و هوا سرد است اما امروز روز اوست روز فرمانروائی کودک درون ...پول را در فرورفتگی باجه بلیط فروشی می گذارم ....او با شیطنت می گوید عصر سه شنبه تان بخیر ....مرد پشت باجه می گوید چی ؟...با لبخندی می گوید آخه اینجا نوشتید روزهای سه شنبه ها بلیط نیم بهاست.... من و چند نفری که در صف ایستاده ایم می خندیم ...
دوست داشتم این حرف را من می زدم .. دوست داشتم می تونستم دوباره لبخند به لب آدمها بیاورم ......من مدتهاست از او دور شده ام ...آنقدر دور که این یک روز در هفته ها که با او به گردش می روم ...از خودم بدم میاد....از زنی که در آستانه چهل سالگی تلخ می خندد..
*کتاب راه هنرمند نوشته جولیا کامرون ترجمه گیتی خوشدل
دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390 ساعت
2:00 PM
| موضوع: دلتنگی های من
مدتهاست کوچه باغم رو گم کردم ....آدمهای جاده ای هر بار که اومدن چیزی رو از کوچه باغ بردند...شاید آخری کلید اون بهشت رو با خودش برد ...شاید هم کوچه باغ فهمید که حسهام کم شدن....
یه صبح دیدم پشت دیوارای کاه گلی ش موندم....پرچین هاش دستام رو خراش دادند....سنگفرشش دیگه صدای قدمهام رو نشناختن....اونوقت وقتی قاصدکاش بالاتر از دستهای من پرواز کردند...فهمیدم که منم آدم جاده ای شدم ..از اون آدمهایی که حرمت موندن توی کوچه باغ رو ندارند....اما هنوز سپیدار بلند گهگاهی وقتی با باد می رقصه صدام می کنه ....این تنها امیدیه که منو هنوز پشت این دیوارای گاهگلی نگه داشته ...کاش بارون بیاد ....دلم بوی کاه گل نم خورده میخواد.............
دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390 ساعت
1:49 PM
| موضوع: دلتنگی های من
جا موندن خیلی هاشون ...خیلی هاشون گم شدند...اونهائی رو که پیدا کردم اونقدرا که فکر می کردم آرومم نکرد...بعضی هاشون اونی نبودن که میخواستم ...یه تعدادی هم مزه اصلی رو نداشتن ..آخه خیلی طول کشید و حس اونروزهایی که طالبشون بودم رو از دست داده بودم ....
آرزوهای خوبم منو ببخشید که گم شدید ...منم ببخشید که یه جاهایی مجبور شدم ازتون بگذرم واسه اینکه خانواده ام رو راضی کنم ...یا کسانی رو که فکر می کردم دوستم دارند ....
من همیشه فکر می کردم یه یاغیم ...کسی که به قول مرتون نه هدف رو قبول داره نه وسیله رو ...اما امروز وقتی یک برگه رو پیدا کردم که توی سال 75 آرزوهام رو توش نوشته بودم ...دیدم من هیچی نیستم ....یه ترسوی محافظه کار ....یه بدبختی که توی یه زمستون سرد تموم آرزوهاش رو انداخت توی آتیش که دستهای آدمهایی رو گرم کنه که امروز نیستند.....کاش میشد خاکستر اون آتیش رو پیدا کنم ....و آرزوهام رو بسپارم به باد....کاش....
می بینی دلتنگی همینه ..به همین سادگی میاد و اشک آدم رو درمیاره .......امروز که توی خبرها خوندم ناصر حجازی فوت کردند. یاد تو افتادم ....تو که عاشق ناصر حجازی بودی ...تو که استقلالی تیر بودی و من پرسپولیسی رو دست می انداختی ....یادته همیشه می گفتی مربی یعنی حجازی ...یه مربی باید خوش تیپ باشه و می گفتی تا حجازی برنگرده استقلال ....استقلال تیم نمیشه ...
تو از بهار ۸۴ نیستی ....اما استقلال و حجازی بودند و هر خبری از این دو ....منو یاد تو می انداخت ..یاد تو ئی که روزهای قبل از مرگت باهام قهر بودی و من تموم روزهای زندگیم توی این حسرت می مونم ومی میرم ..... *
* برای پسر عموی خوبم قاسم ...