دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390 ساعت
2:00 PM
| موضوع: دلتنگی های من
مدتهاست کوچه باغم رو گم کردم ....آدمهای جاده ای هر بار که اومدن چیزی رو از کوچه باغ بردند...شاید آخری کلید اون بهشت رو با خودش برد ...شاید هم کوچه باغ فهمید که حسهام کم شدن....
یه صبح دیدم پشت دیوارای کاه گلی ش موندم....پرچین هاش دستام رو خراش دادند....سنگفرشش دیگه صدای قدمهام رو نشناختن....اونوقت وقتی قاصدکاش بالاتر از دستهای من پرواز کردند...فهمیدم که منم آدم جاده ای شدم ..از اون آدمهایی که حرمت موندن توی کوچه باغ رو ندارند....اما هنوز سپیدار بلند گهگاهی وقتی با باد می رقصه صدام می کنه ....این تنها امیدیه که منو هنوز پشت این دیوارای گاهگلی نگه داشته ...کاش بارون بیاد ....دلم بوی کاه گل نم خورده میخواد.............
دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390 ساعت
1:49 PM
| موضوع: دلتنگی های من
جا موندن خیلی هاشون ...خیلی هاشون گم شدند...اونهائی رو که پیدا کردم اونقدرا که فکر می کردم آرومم نکرد...بعضی هاشون اونی نبودن که میخواستم ...یه تعدادی هم مزه اصلی رو نداشتن ..آخه خیلی طول کشید و حس اونروزهایی که طالبشون بودم رو از دست داده بودم ....
آرزوهای خوبم منو ببخشید که گم شدید ...منم ببخشید که یه جاهایی مجبور شدم ازتون بگذرم واسه اینکه خانواده ام رو راضی کنم ...یا کسانی رو که فکر می کردم دوستم دارند ....
من همیشه فکر می کردم یه یاغیم ...کسی که به قول مرتون نه هدف رو قبول داره نه وسیله رو ...اما امروز وقتی یک برگه رو پیدا کردم که توی سال 75 آرزوهام رو توش نوشته بودم ...دیدم من هیچی نیستم ....یه ترسوی محافظه کار ....یه بدبختی که توی یه زمستون سرد تموم آرزوهاش رو انداخت توی آتیش که دستهای آدمهایی رو گرم کنه که امروز نیستند.....کاش میشد خاکستر اون آتیش رو پیدا کنم ....و آرزوهام رو بسپارم به باد....کاش....