خانه ای بر آب

پنجشنبه 15 دی ماه سال 1390 ساعت 10:21 PM | موضوع: روزانه نویسی

گردش هفتگی با کودک درون

به سفارش جولیا کامرون* دست کودک درونم رو می گیرم  تا در ازدحام میدان انقلاب گم شوم ...کمی شلوغی ببینم ...کتابی بخرم ..حرفی بزنم ......لیست کتاب همراهم نیست هرچه دلم خواست می خرم ...چند دقیقه ای بیشتر نیست که رسیده ایم انقلاب... هوس پیراشکی می کند دستم را می کشد دنبالش راه می افتم دو تا پیراشکی گرد و خامه ای که اندازه نعلبکی ست می خرم ...به فروشند میگوید یادش بخیر ...یادتون هست قدیم ها پیراشکی  اندازه بشقاب میوه خوری بود....فروشنده نگاهش می کند...من سقلمه ای به او می زنم ....او پیراشکی ش را گاز می زند و می خندد 

چند تا کتاب می خرم ...زنانی که با گرگها می دوند.... اینروزها توان همراهی با گوسفندان مش حسن( روستائی با صفای دهمان) را هم ندارم  چه برسد به گرگها..... این زری هم چه کتابهایی را سفارش می کند...در ستایش شرم را ورق می زنم  نوشته های قاضی مرادی را دوست دارم  به فروشنده می گویم این را هم حساب کن ...کتابی در خصوص جامعه شناسی شرم  که به درد دانشجویان کلاسم می خورد مخصوصا آن دختره که در کلاس اس ام اس بازی می کند یا آن یکی که در کلاس پفک میخوردکه هیچ به همکلاسی های شرق و غرب و جنوب و شمال هم تعارف می کند یادم نمی آید یعنی من هم در دوران دانشجوئیم اینقدر پررو بوده ام ؟.... 

بیرون مغازه پیله می کند به ماژیک  و مدادهای شمعی دست فروش...از هر کدام یک بسته می خرم اما در گوشش نجوا می کنم ...میدونی ما از هر کدوم اینها چند بسته توی خونه داریم ؟ 

با چشمای مهربانش نگاهم می کند و می گوید دلم برای آقاهه سوخت ...ندیدی ...دستاش یخ کرده ....تازه شم هنوز یه عالمه ماژیکش مونده ...به پسر جوان دست فروش نگاهی می کنم ...لبخندی می زند و تشکر می کند...حس خوبی نیست ...چقدر دور شده ام از او ....چقدر نگاهم فرق کرده ...چطور متوجه دستای یخ کرده پسرک نشدم ...در خودم فرو رفته ام او

جلوتر از من روی سنگفرشهای پیاده رو لی لی می کند ..... و آواز می خواند ....جلوی سینما بهمن که می رسد می ایستد.... 

اسب حیوان نجیبی است را ببینیم ؟....میخواهم بگویم دیر شده و هوا سرد است اما امروز روز اوست روز فرمانروائی کودک درون ...پول را در فرورفتگی باجه بلیط فروشی می گذارم ....او با شیطنت می گوید عصر سه شنبه تان بخیر ....مرد پشت باجه می گوید چی ؟...با لبخندی می گوید آخه اینجا نوشتید روزهای سه شنبه ها بلیط نیم بهاست.... من و چند نفری که در صف ایستاده ایم می خندیم ...

دوست داشتم این حرف را من می زدم .. دوست داشتم می تونستم دوباره لبخند به لب آدمها بیاورم ......من مدتهاست از او دور شده ام ...آنقدر دور که این یک روز در هفته ها که با او به گردش می روم ...از خودم بدم میاد....از زنی که در آستانه چهل سالگی تلخ می خندد.. 

 

*کتاب راه هنرمند نوشته جولیا کامرون ترجمه گیتی خوشدل