خانه ای بر آب

پنجشنبه 22 دی ماه سال 1390 ساعت 11:04 PM | موضوع: دلتنگی های من

باغ زر

در حصار مانده ام ....چون گنجشکانی که منتظر آرزویی هستند* تا دوباره آسمان آبی را در آغوش بگیرند...اینروزهای سخت ....جدی و تلخ می آزاردم ...خودم نیستم ....رها شده ام در جاده هایی که به هیچ جا نمی رسند....میان آدمهایی که جور دیگری  می بینند ...فکر می کنند .عاشق می شوند و می میرند .... 

قصه دلتنگی هایم حکایت" فیلم همشهری کین " است ....  

زمانیکه چارلز فاستر کین غول ثروتمند روزنامه دار می‌میرد تنها یک کلمه می‌گوید: «Rosebud» (غنچهٔ رز).  

اینروزها اگر بمیرم تنها دلتنگ یک جا خواهم بود ...کنار رودخانه ای ماسه ای نزدیک باغ زر ِماه منیر.... 

جائی که ساعتها با شن و ماسه های رودخانه  سرگرم می شدم....ساعتهای طولانی  ..ساعتهایی که ماه منیر و مادرم در باغ زر مشغول پختن آش محلی بودند ... پدرم درختان باغ را حرس می کرد و خواهرهایم تاب بازی می کردند...مادر... همیشه نگران شیطنت هایم بود....و هر نیم ساعتی صدایم  می زد ....سبا .......صدایش از میان شاخه های فرو افتاده مجنون که چون چتری مرا محصور ساخته بود ....می گذشت ...چون بوسه ای گرم بر گونه می نشست .....با همان شیطنت کودکانه ام پاسخش را کمی دیرتر می دادم  ..صدایم را که می شنید ..چون نسیم آرام میشد ...مثل جوی آبی که می گذشت از زیر درخت بید ...که من پاهایم را در آن فرو می بردم و شعر می خواندم .....با شن و ماسه رودخانه باغی می ساختم ....گاهی دیواره کوچه باغم را بلند می ساختم ..گاهی کوتاه....چند برگ از بید مجنون را می کندم و در زمین نم دار فرو می بردم... و  آن برگها  میشدند درختان باغم  ....جوی آبی  می ساختم  در میانه باغم ....مشتی آب می ریختم در آن ....یک قوری کوچک روی اجاق و استکانی کنار آن ...عروسکی می ساختم با یک سر گرد و یک تن مستطیل ...دو دست و دو پای استوانه ای ...جای چشمانش را سوراخ می کردم و بر لباش خطی می کشیدم .عروسکی بدون مو ....... ...عروسکی که به دیوار کوچه باغ تکیه می دادمش ...تمام نیمروز من اینگونه می گذشت ...دخترکی 7 - 8 ساله با  دامنی چین دار و موهای فرفری ....در سایه بید ....با دستانی گل آلود  ....تمام دلخوشیهایم در همان   نیم متر کوچه باغم خلاصه میشد و بس....

عصرها که آهنگ خانه داشتیم ...با وسواس تمام اطراف باغم را با سنگهای رودخانه محصور می کردم تا در بازگشتی دیگر ....از شر قدمهای رهگذران در امان ماند....

اینروزهای تلخ ماه منیر نیست ....مادرم قدمهایش برای رفتن به باغ زر  ناتوان شده ...خواهرهایم تاب بازیهایشان را از یاد برده اند ..... 

من گم شده ام میان جاده هایی که به جائی نمی رسد ....و آرزوهایی که میان قد کشیدنم....بزرگ شدنم  ...چون دامن پرچین کودکیم ...برایم تنگ شده ........  

 

*منظور گنجشکانی هستند که با خرید کردن و یک آرزو آزاد می شوند.