دلتنگی واژه نیست ....شراب تلخ هم نیست که مستت کند و ببرد به آن بالاها ....دلتنگی آواری ست که فرو می ریزد بر تو ....بر من ....و نفسهایمان را به شماره می اندازد....دلتنگی زمان ندارد ..مکان نمی شناسد ....یک صدای حزن انگیز ...یک سطر نوشته ....یک عکس ...یک لبخند ...یک اسم می تونه ترو از بهترین لحظه ها بیرون بکشه و اون آوار رو دوباره و دوباره بریزه روی شونه هات... بریزه روی دلت ..طوری که حس کنی داری خفه میشی
این جمعه ... دلتنگی منو خفه کرد ...توی ساعاتی که باید روبروی ۴۰ تا دانشجو از سیر جوامع بشری حرف می زدم ...رسیدم به جامعه شبانی ....یاد قصه مون افتادم ...که دلم میخواست تو بشی یه چوپان و من بشم یه دختر دهاتی با لپ های گل انداخته که تا غروب دلتنگ برگشتن تو از صحراست .....
یکشنبه 1 خرداد ماه سال 1390 ساعت 4:47 PM
این اولین پست خانه ای برآب محسوب می شود در بلاگ اسکای . داشتم دنبال یه چیزی برای اولین پست می گشتم که توی صفحه اولی که باز گردم به یک کلمه برخوردم مالک . این کلمه در توصیف منه ...سبا که از این به بعد مالک خانه ای برآب در بلاگ اسکای می باشم . با دیدن این کلمه ...تازه یادم افتاد مدتهاست مالک چیزی نبوده ام ....مالک تو ...خودم ....دلم ...یه خونه ...یه نی نی تپلی با موهای فرفری...بعد حس کردم چقدر مالک نبودن یه چیزهائی دردناکه ...مخصوصا همین آخری ...اگه یه ذره هم تقص باشه و دماغش هم چاقالو باشه و هی ادم رو یه جوری نگاه کنه که قند توی دل ادم آب بشه و بخواد بپره و لپش رو گاز بگیره ...اینو نوشتم تا بدونید از اینکه از امروز مالک یه خونه جدیدم خوشحالم ......هر چند نمیشه لپ این خونه رو گاز گرفت .